جمعه بود؛ کیف مدرسهاش را از گوشهی اتاق برداشت. گفتم: «دخترم، تو که هر روز داری میری مدرسه؛ حالا حتما میخوای امروزم با من بیای؟ نمیخوای یه کم بخوابی؟» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «الان اومدنِ ما تنها کاریه که میتونیم برای کشورمون انجام بدیم.» کولهاش را انداخت و راه افتاد. جمعه بود؛ اینبار آمده بود تا درسِ دیگری پس بدهد و چه خوب از پسِ آن برآمد.
ساره و محمدحسین در آستانهی شروع یک زندگی تازهاند؛ روزهایی که بیشتر از هر چیز، بوی انتظار و ساختن میدهد. اما درست در همین روزها، قصهی آدمهای دیگری وارد زندگی ساره میشود؛ آدمهایی از همین سرزمین که برای اهالی مقاومت، از طلاهایشان گذشتهاند.
در ایران، طلاهای زیادی برای مقاومت اهدا شد؛ اما هیچکدام فقط یک تکه طلا نبود. پشت هر کدام، زندگیای جریان داشت؛ حلقهای که سالها در دست مانده بود، گوشوارهای که یادگار عزیزی بود، النگویی که برای روز مبادا کنار گذاشته شده بود. هر کدام قصهای داشت و دلکندن از هر کدام، روایتی از مهر و ایثار بود.
«به نام یحیی» روایت همین آدمهاست؛ هشتاد و هشت روایت از زنها و مردهایی که هر کدام به اندازهی توانشان، چیزی از زندگیشان را برای اهالی مقاومت کنار گذاشتند. زینب عرفانیان این روایتها را در دل قصهی ساره و محمدحسین نشانده است؛ به شکلی که روایت مردم، آرامآرام از حاشیهی زندگی ساره به متن آن میآید و نگاه او را تغییر میدهد.
ساره در میان این قصهها، فقط شنونده و راوی نمیماند. وقتی از آدمهایی میخواند که برای مقاومت دل کندهاند و از یحیی سنوار و امثال او میشنود؛ از کسانی که برای آنچه به آن باور دارند، از جان و زندگی خود گذشتهاند، خودش هم تصمیم میگیرد کاری کند. اینبار نوبت اوست که روایت بسازد؛ روایت هشتاد و هشتم؛ روایتی از جنس زندگی خودش، از جنس نوری که قرار است در آغاز یک زندگی مشترک، راهی به سوی کسانی باز کند که در خط مقدم ایستادهاند.
شاید جذابترین بخش کتاب همینجا باشد؛ جایی که مرز میان داستان و ناداستان محو میشود. خواننده هم قصهی ساره و محمدحسین را دنبال میکند و هم پای روایتهایی مینشیند که از دل تجربهی مردم ایران آمدهاند؛ روایتهایی که هر کدام پشت یک طلا، یک خاطره، یک دلبستگی و در نهایت یک انتخاب را آشکار میکنند.
خانم عرفانیان با این تلفیق، کتابی ساخته که قرار نیست فقط از بخشیدن بگوید؛ میخواهد نشان بدهد آدمها چگونه از چیزی که دوستش دارند میگذرند و این گذشت، چطور میتواند به قصهای بزرگتر از زندگی خودشان تبدیل شود.
«به نام یحیی» در نهایت قصهی یک طلا یا حتی هشتاد و هشت طلا نیست؛ قصهی دلهایی است که هر کدام جایی از زندگیشان را گشودند تا سهمی در مقاومت داشته باشند. و ساره، در میان همین دلها، یاد میگیرد که گاهی بهترین راه برای گفتن از عشق، کاری است که برای دیگری انجام میدهی. این کتاب نوشتهی زینب عرفانیان و به همت دفتر نشر فرهنگ اسلامی در ۱۵۰ صفحه منتشر شده است.
✍سمانه اعتمادی جم #معرفی معرفی کتاب «به نام یحیی » به قلم زینب عرفانیان
قابِ گوشی را روی تصویر روبهرویش بست؛ یکبار، دوبار، دوباره زاویه را کمی تغییر داد و عکس گرفت. نزدیکتر رفتم و از سوژهی عکاسی اش پرسیدم: «چرا دستتان را بالا بردهاید؟» دستش همچنان بالا بود. بیآنکه نگاهش را از تصویر بگیرد، گفت: «ما وقتی جواب سلام آقا رو میدیم، یاد عاشورا میافتیم؛ یاد «هل من ناصر» امام حسین…» چند لحظه همانطور ماند. بعد نگاهش را به تصویر آقا سپرد و ادامه داد: «امروز فهمیدیم این خونِ حق، دوباره ما رو صدا زده. ما هم اومدیم جواب بدیم؛ اومدیم بگیم: لبیک آقا.» دستش را پایین آورد؛ یک قطره اشک، بیصدا جواب سلامش را داد.
دخترک بیشتر از نه سال نداشت. با مدادهای رنگی دورِ نوشتهی «لبیک یا خامنهای» را رنگ میزد؛ یکییکی رنگها را کنار هم مینشاند. کنارش نشستم و پرسیدم: «خاله چی شد امروز همراه مامان اومدی؟» مدادش را زمین گذاشت و گفت: «اومدم انتقام رهبرم رو بگیرم.» پرسیدم: «شما از آقا چی میدونی؟» گفت: «میدونم نمیذاشت اسرائیل و آمریکا بیان تو کشورمون و هر کاری دلشون میخواد بکنن.» نگاهم رفت سمت نقاشیاش. پرسیدم:«چرا نوشتی لبیک یا خامنهای؟» روسریاش را مرتب کرد، دوباره مداد رنگی را برداشت و گفت: «که رهبرم آقا مجتبی بدونه ما همیشه پشتشیم.»
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از گپوگفت با دانشجویان حاضر در مراسم عزاداری اربعین در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب؛ ۱۴۰۵/۰۵/۱۳*
■ با زمزمهی «یا لثارات القائد الشهید» وارد زینبیه شد. ریحانه، سالها آرزوی آمدن به بیت را داشت. دانشجوی علوم پزشکی سمنان بود. در یک دست، عکس رهبر شهید را گرفته و به مچ دست دیگرش پرچم ایران بسته بود.
▫️گفت: «خیلی دوست داشتم یکبار بیام بیت…» بعد با بغض شکستهی توی گلو ادامه داد: «فقط فکرش رو نمیکردم در اولین دیدار، آقا نباشند.»
«حوالی احمد» از آن کتابهایی بود که فکر میکردم قرار است فقط یک زندگینامه از یک شهید باشد؛ اما چند صفحه که جلو رفتم، فهمیدم قرار نیست حاج احمد را فقط از یک قاب ببینم. خانم فائضه غفارحدادی برای شناختن سردار احمد کاظمی، سراغ آدمهایی رفته که هرکدام بخشی از زندگی او را دیده و با او زیستهاند؛ دوستان، همرزمان، همکاران و آدمهایی که سالها در کنار او بودهاند. ۱۸ روایت کنار هم نشستهاند تا حاج احمد، آرامآرام، از میان حرفهای آدمهای مختلف شکل بگیرد. هر روایت، حاج احمد تازهای دارد. فرماندهای که محکم بود و گاهی سخت میگرفت؛ مردی که از تصمیمش کوتاه نمیآمد؛ آدمی که شجاعتش را همه میشناختند، اما در میان همین روایتها، آن دلِ نرم و مهربانی هم دیده میشود که شاید کمتر کسی از دور میتوانست حدس بزند. نویسنده در مقدمه میگوید برای نوشتن این کتاب، با کفش آدمهای مختلف راه رفته و از زاویهی نگاه آنها حاج احمد را دیده است. خواننده هم باید همین کار را بکند؛ کفش هر راوی را بپوشد و یک دور، از زاویهی او، دور حاج احمد بچرخد. چه خوب که این کار را کرده؛ چون اگر فقط یک نفر از حاج احمد میگفت، شاید هیچوقت نمیشد اینقدر به او نزدیک شد. آخر کتاب هم میرسیم به روایت خانم ایزدی؛ همسر حاج احمد، که بیست سال دربارهی همسرش با هیچ رسانهای حرف نزده بود. روایتی که شاید بتوان گفت آخرین تکهی پازل است؛ همان تکهای که وقتی سر جایش مینشیند، تصویر کاملتری از حاج احمد پیش چشممان میآید. آخرین صفحه که تمام شد، چند لحظهای کتاب را نبستم؛ انگار دلم نمیخواست از حوالی احمد بیرون بیایم. کتاب را بستم و تازه فهمیدم دلم برای حاج احمدآقا تنگ شده است.
✍سمانه اعتمادی جم
معرفی
معرفی کتاب حوالی احمد به قلم فائضه غفار حدادی
🌸در صفحهی بهخوانم منتشر شد. https://behkhaan.ir/reviews/019fe888-2002-7061-9694-dc67b3d1419b?inviteCode=k23Vx5Nj665c
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از گپوگفت با دانشجویان حاضر در مراسم عزاداری اربعین در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب؛ ۱۴۰۵/۰۵/۱۳*
▫️دستش را به نشانهی بیعت بالا گرفته بود و با دست دیگرش، عکس آقای شهید را بلند کرده و همراه مداح زمزمه میکرد: «أینَ الطالبُ بِدَمِ المقتولِ بکربلاء…»
▪️خانم شهریاری، کارمند دانشگاه علوم پزشکی البرز، نخستین حضورش در زینبیه را تجربه میکرد. کمی که حرف زدیم، گفت: «دیدار آقا به دلم موند…»
▫️بغضش شکست و با صدای لرزان ادامه داد: «قدمبهقدم که توی این مسیر میاومدم، انگار هر قدم بیشتر میفهمیدم چه داغ بزرگی روی دلم مونده… داغی که خاموش نمیشه با دیدن چهرهی نورانی و صدای دلنشینشون.» سرش را پایین انداخت؛ دیگر نتوانست اشکهایش را پنهان کند.
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از گپوگفت با دانشجویان حاضر در مراسم عزاداری اربعین در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب؛ ۱۴۰۵/۰۵/۱۳*
▪️ خردههای کیک را از روی لباس زهراسادات، دختر یکسالهاش جمع میکرد. دانشجوی ارشد میکروبیولوژی دانشگاه الزهرا بود. روز مادر، توفیق حضور در دیدار آقا با بانوان را پیدا کرده بود.
■ میگفت: «همیشه اربعین، نایبالزیارهی آقا بودیم…» چشمهایش خیس شد: «امسال برعکس شد؛ آقا کربلا هستن و ما رو اینجا دعوت کردن.»
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از گپوگفت با دانشجویان حاضر در مراسم عزاداری اربعین در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب؛ ۱۴۰۵/۰۵/۱۳*
▪️ سربند را از روی سر برداشت و بوسید. پدرش شب قبل، از کربلا برایش آورده بود.
■ زینب، دانشجوی ارشد علوم قرآن و حدیث دانشگاه شاهد بود. سال گذشته هم به حسینیه آمده بود؛ اما با دلتنگی یک دیدار ناتمام برگشته بود. گفت: «به آقا گفتم امسال نه مشهد قسمتم شد، نه کربلا… یه کاری برای این دل خسته بکنید.»
■ چند روز بعد، پیام دعوت رسید. سربند را روی سر گذاشت. گفت: «همون موقع حاجتم را گرفتم.»
🔰 خردهروایتهای رسانه ریحانه از گپوگفت با دانشجویان حاضر در مراسم عزاداری اربعین در جوار محل شهادت رهبر شهید انقلاب؛ ۱۴۰۵/۰۵/۱۳*
▪️ «به خاطر آقا مهندسی هستهای میخونم.» نورا، دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی، اولینبار بود که پا به زینبیه میگذاشت. گفت: «منتظر بودم دانشجو بشم تا شاید قرعه به نامم بیفته. نشد. گفتم از طریق بسیج و تشکلها بیام… باز هم نشد.» مکث کرد. «کاش میشد فقط شش ماه، زمان رو به عقب برگردونم…»
▫️ اشک امانش نداد. چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: «آقا همیشه از علم میگفتند؛ از هستهای، نانو، بیوتکنولوژی و هوش مصنوعی… من هم به خاطر آقا مهندسی هستهای رو انتخاب کردم.» بغضش را فرو خورد. «با خودم گفتم آقا ناظر به رفتار ماست. آقا و استادامون کنار هم هستند… ما هم باید راهشون رو ادامه بدیم. دانشکدهی مهندسی هستهای دانشگاه شهید بهشتی به عزای آقا و استادامون نشسته؛ اما هنوز نفس میکشه… و ادامه میده.»